چکیده ای : از زندگی نامه خدا کرم زارعی بالنجان …
خداکرم زارعی بالنجان، فرزند دلیر روستای بارده از توابع استان چهارمحال و بختیاری، در سال ۱۲۷۶ خورشیدی چشم به جهان گشود. او یکی از جوانانی بود که نامش در تاریخ وطن با شجاعت، غیرت و ایثار گره خورده است؛ مردی از دل کوهستان، که روحش همچون چشمههای زاگرس زلال و استوار بود.
در نوجوانی، هنگامی که تنها هفده سال داشت، با تاختوتاز روسهای گرگصفت به شمال ایران ــ که روستاها را غارت و مردم را در رنج و بیم فرو برده بودند ــ اسلحه بر دوش گرفت و در کنار جوانان همولایتی خود به دفاع از خاک و ناموس وطن برخاست.
در همان سالها، خداکرم با خانوادهی بیبی مریم بختیاری رفتوآمد داشت. بیبی مریم، زنی دلیر و فعال سیاسی بود که منزلش پناهگاهی برای آزادیخواهان و جوانان دلاور عصر مشروطه به شمار میرفت. دیدار با او و خانوادهاش، در جان خداکرم آتشی از ایمان و شجاعت میافروخت. او باور داشت که مبارزه و دفاع از وطن، تنها با شمشیر نیست؛ بلکه با قلبی آگاه، عاشق و پر از مهر نیز معنا مییابد.
نبرد و اسارت
در روزهایی که مادر چشمانتظارش در خانه دل به بازگشت او میسپرد، خداکرم با دلی آتشین و قدمهایی استوار در میدان نبرد میجنگید. نبردی نابرابر بود، اما غیرت و ایمان در دل او و یارانش شعله میکشید.
خورشید رو به غروب میرفت و دشت رنگ خون گرفته بود. صدای نالهی زخمیان در باد میپیچید و هر بار که گلولهای بر زمین مینشست، یکی از یارانش در خون خود میغلتید. نگاه خاموششان بر جان خداکرم چنگ میانداخت و درد و خشم از ظلم دشمن، آتش مبارزه را در وجود او شعلهور میکرد.
پس از ماهها مقاومت، سرانجام او و همراهانش در محاصرهی دشمن گرفتار و به اسارت ارتش روس درآمدند. روزهای اسارت، روزهایی سیاه و جانکاه بود؛ سرمای کشندهی شمال، گرسنگی، بیرحمی و شکنجههای دشمن، جسم و جانشان را فرسوده میکرد. هر روز که خورشید غروب میکرد، یکی از یارانش در خون خود میغلتید و فریاد خاموششان در دل او مینشست. از پشت میلههای سرد زندان، خداکرم با حسرت به آسمان نگاه میکرد و نام وطن را زیر لب زمزمه میکرد.
اما چراغ امید در دل خداکرم خاموش نشد. زنجیرها بر دست و پایش سنگینی میکردند، ولی اندیشهاش آزاد بود. شبی که سکوت از ترس سنگینتر بود، با کمک یک سرباز ارمنی که وجدانش هنوز بیدار بود و با شجاعتی بیمانند، پاشنهی پای خود را برید تا زنجیر از پاهایش جدا شود. سپس در تاریکی شب، با پایی زخمی اما دلی استوار، از میان سایهها گریخت. صدای سگها و چراغهای دشمن او را تهدید میکردند، اما خداکرم همچنان میدوید، از میان خار و سنگ گذشت، از کنار رودخانههای خروشان شمال عبور کرد و با قلبی پر از امید، زمزمهای از شجاعت و آزادگی را در دل نگه داشت.
آن شب، او نه تنها از بند دشمن گریخت، بلکه مشعل ایستادگی و آزادگی را برافروخت؛ نمادی از جوانی که حاضر بود برای عدالت و شرف، جان خود را فدا کند.
بازگشت و زندگی خانوادگی
پس از روزهای تلخ اسارت، خداکرم به آغوش گرم مادر برگشت؛ مادری که دو سال اشک و دلتنگی امانش را بریده بود و اکنون اشک شوق در چشمانش جاری بود. هرچند زخمهای روحی و جسمی اسارت هنوز با او بود و سکوتی سنگین بر لبهایش نقش بسته بود، اما زندگی دوباره جریان گرفت.
سالها گذشت تا در ۳۵ سالگی دل به زندگی خانوادگی سپرد و ازدواج کرد. ثمرهی این پیوند، دو پسر و یک دختر بود؛ فرزندانی که یادگاری از صبر، غیرت و شجاعت پدر بودند. خداکرم برای آنان نه تنها پدری مهربان، بلکه الگویی از استواری و انسانیت بود. خانهاش پر از یادها و خاطرات بود و در دل هر یادگار، شور و غیرت یک جوان دلیر از گذشته به نسلهای بعد منتقل میشد.
سالهای پایانی و آرامگاه
سالهای عمر خداکرم آرام و پر از خاطرات تلخ و شیرین گذشت. با وجود زخمهای کهنهی روحی و جسمی، او چراغ خانه و مایهی دلگرمی خانواده بود. نامش در میان اهالی روستا و آشنایان به «کا خداکرم» برده میشد (در گویش بختیاری «کا» به معنی برادر) و خاطرهی شجاعت و مردانگیاش در دل مردم زنده بود.
سرانجام، در سال ۱۳۳۸ خورشیدی، در سن ۶۲ سالگی، در آغوش وطن چشم از جهان فروبست. پیکرش در ۱۴ کیلومتری جنوب دزفول، در شهر تاریخی جندیشاپور (اسلامآباد) و در نزدیکی آرامگاه نامدار یعقوب لیث صفاری به خاک سپرده شد؛ جایی که خاک آن بوی تاریخ و دلاوری میدهد و یادآور جوانی است که روزی برای خاک وطنش جنگید.
اکنون، مزار او نه تنها آرامگاه جسمش، بلکه یادمان روحی پرشور است؛ نمادی از ایستادگی، غیرت و عشق به میهن. نام خداکرم زارعی بالنجان، در حافظهی تاریخ و دل نسلهای آینده، همچون نغمهای جاودانه زنده خواهد ماند.
